![]() |
![]() |
|
|
خشکیده بودندجاده ها برقلمهایمان
وقتی صفحات خطی برای روان شدن نبودند ازحاشیه هاپایین می ریختیم پدرها پاهای چوبی می تراشیدند هنوزدرتنگنای نقطه بودیم مادرهایمان خط کشیدنددورنگاهمان که یعنی زیبا... وشعر از سه نقطه ریخت وقتی مزرعه ی پاهای چوبی سینه ها می شدند وچشمانمان به نگاه وق زده ی زنی در شکاف مانده نبود ما سعی می کردیم پاهایمان رادر سینه ها فرو کنیم خطهایمان را امتداد دهیم تا... وکسی باز ازاین ارتفاع نمناک خودش را پرت کند که... خواجه برای فالهایش توجیهی نداشت وقتی نیتهایمان را در کفن پیچیدیم وهر ده انگشتمان هرروز کسی راکشت تاانحنایشان را بهترجلوه دهند حالا اینجا کسی افتاده مادرهنوزخط می کشددورنگاه ما.دورما.دور دوور دوورتر... دنیا هاشورمیزندخطهایمان را وگل آلوودبه انحنای سرخمان می اندیشد اینجا کسی افتاده که پاهایمان درسینه اش ریشه دوانده بود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:40 توسط سمیه آذلش |
|
|
شانه می ریزم
میان خط به خط چشمانت
حالا که شعرهایت بی نگاه مانده به تورم ریشخندی
به آمدنمان از شکافهایی تاریک
پاهای زنانه ای روی شقیقه ام
له می کرد
وظیفه ی زنی را که شانه هایی نو می تراشید شانه ای برای... شاید ازاین بلندتر نشود
دختری را می گویم
که تاکمرش رسیده بود
درباد می نوشت موهایش
کمرش را میان شعرهایت
من
نقطه چین دفتری می شدم
که
پشت تمام شعرهای دنیا جامانده
ودنیامدام نقطه چین رو می کرد
تا تو شعرشان کنی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:40 توسط سمیه آذلش |
|
|
آنگاه که ازطرح بوسه ای می گریختی
زمین کنج اتاق می ریخت دقیقه های عریان لحظه های بی سرانجام دردی در پا های مبهوتت روی پنجره پرازتماشای من واین چراغهای بی حیا خیابان که میبلعد شرفم را وتو که به سردی سیگارهایت... به رهایی دستهایم مثل مادر که مرد پدر که عاشق شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:42 توسط سمیه آذلش |
|
|
خیالم را پراز دوست داشتنهایی نشنیده
مردانی که به اشتباه... دستم را برمیدارم پایم راجمع... دنیا پاهایم رامیزند و میزندکه اصلآمن نباشم می افتم توی این جاده که دیوارهایش از پس مردی آغازنشود شک نکنم.نخندم.گریه.. تمام گودالهارا حفظ بودم وقتی توی چاه می افتادم چاه که پنجره نداشت تاریکی ام را بپوشاند پوشانده بودم با غمی مخوف تمام دوست داشتنهای نشیده ام را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:42 توسط سمیه آذلش |
|
|
کم مانده که در رفتن خود جا بزند
دیوانه شود به قلب صحرا بزند این رود که از شهر شما می گذرد یک بار نشد که دل به ذریا بزند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:23 توسط سمیه آذلش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم مرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم بهمن 1386 هفته سوم آذر 1386 |
| پیوندها |
|
گفتارم(سعیدعبدی لیرک) |
|
RSS
|